چیزی دراین تصویر میبینید؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ارسال شده در: دوشنبه 24 بهمن 1390 :: 15:20 :: توسط : haje
پسر پادشاه

 

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود .
دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمی کرد . خانواده دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق نا ممکن برگیرد . و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد . اما او تنها لبخند میزد . او می دانست که همگان تصور می کردند و عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده . . . اما خودش می دانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند . اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند . پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد . . .
وی گفت : فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .
همه دختران خوب و بد ، زشت و زیبا  و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در آنجا گفت : من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمی کنم . تنها یک خواسته دارم . . .
من به تمامی دختران شهر تخم گلی را می دهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند . هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود .
دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت . . .
دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر می کنی پسر پادشاه میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب می کند . . . !
اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است . . .
روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک می شد . . . اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود می رسید و به آن آب می داد و از آن مراقبت می کرد گلی از آن نمی رویید . . . او روز به روز افسرده تر می شد . به گفته دوستانش پی می برد . تا روز موعود . . .   .
که همه دختران شهر با گلدان هایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند . . . یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رزهای سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز . . . اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد . تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند . . .
شاهزاده که گلدان ها را یکی یکی می گرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد . . . سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب آورد . . .
پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده . . .   .
همهمه ای راه افتاد . همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه می کردند . . . که پسر پادشاه گفت : مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود . در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود . . . !!
پس وی هیچ گاه در زندگی به من  دروغ نخواهد گفت . . . . . . . . .


ارسال شده در: یکشنبه 23 بهمن 1390 :: 22:11 :: توسط : haje
چت وبدختی بخون خیلی باحاله.....

 

شدم با چت اسیر و مبتلایش شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او می نمودم به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت سرانجامی ندارد قصّه ی

 

 

 

 

 

 



ارسال شده در: یکشنبه 23 بهمن 1390 :: 21:04 :: توسط : haje
دخترای (ذلیللللللللللللللللللللللل)))))))

همیشه از بین 1000 تا دختر 999 تا ذلیل از اب درمیان  میدونین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیایین ادامه مطلب



ادامه مطلب...

ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 14:42 :: توسط : haje
الاغ
 
تو عصر موشک و فضا، الاغ سواری عالیه
کنار بنز و زانتیا، دیدن گاری عالیه
بعدسیگار و پیپ و اکس، چپق کشیدن بهتره
ماهواره ها برن کنار، ستاره چیدن بهتره
بسکه فراوونه کلاغ، قناری قارقار می کنه
از هرچی آوازه خوشه، آدمو بیزار می کنه
سینما و تاتر چیه، سیا بازی قشنگ تره
رو حس و حال آدما، لی لی کنون نمی پره
اصغر آقا اَسی شده، موهاشو های لایت می کنه
زیر ابرو شو بر می داره، تیپ شو ری رایت می کنه
تو این قاراشمیش شدید، صغرا خانم ولنسیاس
عجب زمونه ای شده، دنیا رو باش دس کیاس
پیتزا و استیک ولش، سیخ جیگر نصیب ماس
آبگوش خوراک اعیوناس، اشکنه راس جیب ماس
از رپ و راک و پاپ نگو، ابرام غزل خونو می خوام
شبای صاف و ماه نو، صفای ایوونو می خوام
پپسی کولا ارزونی تون، قرتی بازی دیگه بسه
کاهو سکنجبین می خوام، آب قناتم هوسه
قدیم ندیما یادته؟ تهرون هوای خوبی داشت
شیرونیای حلبی، سقفای تیر چوبی داشت
آپارتمانای عجیب، با برج و بارو مد شده
مدرنه آب حوض کشی، باز دَسه جارو مد شده
عطرای پاریسی چیه، گلاب قمصر بیارین
تو جیبای بی برکت، یه مُش گل یاس بذارین
اینترنت و فکس و موبایل، تلویزیون و رادیو...
رد پای تمدنو، همینجوری بگیر برو...
شلوغ پلوغه سرمون، جا واسه دل نمی مونه
قدر من و تو رو حاجی، هیشکی دیگه نمی دونه
به جای ایمیل جون من، نامه ی دَسی بنویس
شیک بازی رو کنار بذار، اونی که هَسی بنویس
دنیا مثه راز بقاس، از صلح و آشتی بنویس
از روزگار خوبی که، اونوقتا داشتی بنویس


ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 11:15 :: توسط : kosar
ذليلي(ضد پسر)

بیچاره پسرا وقتی به دنیا میان مادرذلیلند

وقتی میرن مدرسه معلم ذلیلند

وقتی یه کم بزرگ میشن و نوجوون دوست ذلیلند

وقتی ازدواج میکنن زن ذلیلند بازم میگم زن ذلیلند

وقتی میمیرن ذلیل مردن



ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 11:06 :: توسط : kosar
رفاقت

دو تا دوست بودن كه هر شب به مـــي    خانه ميرفتن ....

 

يه روز اون يكي تنهايي مي ره مي خونه به ســــــــاقي ميگه:

دوتا پيك بريز...

ساقي ميگه:تو كه فقط يكي هستي؟

ميگه:يكيش واس خودم يكيش به سلامتـــــــــــــي رفيقم....

يه سال مي گذره و دوباره رفيقه ميره مـــــــــــــي   خونه...

به ساقي ميگه:يكي بريز...

ساقي ميگه:به همين زودي دوســـــــتتو فراموش كـــــــردي؟

ميگه:نـــــــــه خودم ترك كــــــــــردم....

بريز به سلامتــــــــي .... رفيقــــــــــم


يكي شون برحسب اتفاق مي ميره



ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 10:55 :: توسط : kosar
ولنتاين مبارك

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
 

 

ولنتاين نزديكه چيكارا كردين كادو ها آمادس؟

يا منتظرين بابا عجله كنين ديره

دوستاي گلم چن روزي نيستم ميرم مسابقه فقط دعا كنين اول بشيم اونوقت اينقد مينويسم كه از خوندنشون خسته شيم من نيستم ولي حاجي و ارزو مينويسن فقط شما هواي منو داشته باشين كم نيارم همتونو دوش دالم مخصي.......



ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 10:51 :: توسط : kosar
دخترا

یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه
یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه

یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره)100000 تا دروغ نمیگه

یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه تا بره پیشه ...اره
خصوصیات دخترا
- تا زبونشون باز میشه عوض مامان بابا میگن شوهر1
- حالشون از پسرا به هم میخوره ولی نمی دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن؟2
- اگه خونشون آتیش بگیره بین بابا و لوازم آرایش حتما لوازم آرایش و انتخاب می کنن3
- نون شب ندارن بخورن ولی پول عمل دماغشونو ردیف میکنن4
- همه خوشکل و خوش هیکلن5


دروغ دختر ها
تو برام مثل داداشی = یعنی جلو تر نیا

من تو رو اندازه داداشم دوست دارم=چون حالم از داداشم به هم می خوره
از دست من ناراحتی=هستی كه باش به من چه
من حالم بده = یعنی باید ببریم كافی شاپ و كلی چیز برام بخری
من فقط با تو حرف می زنم = با بقیه می خندم

من همیشه پیشت می مونم = مخصوصا وقتی كه كمیته بیا

آقا پسرا خیلی خودشونو نگیرن
دختر خانما هم خیلی ناراحت نشن


مطلب پایین رو بخوید

هیچ میدونی همه چیز های خوب خانوم هستن
خورشید خانوم-مهتاب خانوم-پروانه خانوم
اما همه چیز های بد آقا هستن
آقا دزده-آقا گاوه-اقا گرگه

اقا پسرا عصبي نشين برا شماهاهم مينويسم فقط به من نظر بدين نه حاجي



ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 10:40 :: توسط : kosar
رزم رستم و ویروس(رزم کوثرو حاجی)

كنون رزم virus و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

كه اسفندیارش یكی disk داد
بگفتا به رستم كه ای نیكزاد

در این disk باشد یكی file ناب
كه بگرفتم از site افراسیاب

برو حال می كن بدین disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش
شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران disk را در drive اش گذاشت

نكرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت
یكی list از root دیسكت گرفت

در ان disk دیدش یكی file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود

كز ان یك demo گشت زان پس عیان
به فیلم و به موزیك و شرح و بیان

به ناگه چنان سیستمش كرد hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره reset نمود
همی كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود
بیامد كه لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش
یكی bootable   دیسك آورد پیش

یكی toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود

همی گشت toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پی مادرش

به ناگه یكی رمز virus یافت
پی حذف امضای ایشان شتافت

چو virus را نیك بشناختش
مر از boot sector بر انداختش

یكی ضربه زد بر سرش toolkit
كه هر بایت ان گشت هشتاد bit

به خاك اندر افكند virus را
تهمتن به رایانه زد بوس را

 چنین گفت تهمینه با شوهرش
كه این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مكن
ز رایانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار
نگیرد دگر disk از اسفندیار

البته عنوانو شوخي كردم به دل نگيريا



ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1390 :: 10:35 :: توسط : kosar
درباره وبلاگ
سلام دوستان به وبلاگ خودتون خوش اومدین ........عاشق پرسپولیسم و همیشه پرسپولیس سرور اس اس هس......نظر یادتون نره لطفا ....مشکلی چیزی بود در خدمت هستیم.......
نويسندگان
پيوندها



 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

قالب رنگارنگ